پارساپارسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره

بره تو دلی من

هفت ماهگيت بازم مبارك نفس مامان

دست خاله فاطمه و خاله راضيه و خاله تهمينه‌ات درد نكنه كه واسه ماهگردت كيك خريدن اينقده شيطون شدي نمي‌نشستي كه دو تا عكس درست و حسابي ازت بگيرم آخرم كيكت رو مستفيض كردي و چهار چنگولي رفتي توش عمو سامان هم دستاي خوشملت رو خورد     اينم دوستت روهان فسقلي با نمك .... ووووووووووي كه شما دو تا چقده خوردني هستيد ازتون غافل مي‌شديم چشم و چار همديگه رو در مي‌آوردين ... البته ماشالله روهان خيلي سرتق‌تر از توئه تو ساكت و آرومي نفسم   اينم بره تو دلي من كه تو بغل بابا بزرگش هميشه ولو مي‌شه بابا بزرگ هم عشقش همينه كه تو بري تو بغلش و سرت رو بگذاري روي سينه‌اش و ساعت&zwnj...
20 اسفند 1391

هفت ماهگيت مبارك عزيزم

ماماني هفت ماهگيت مبارك نمي‌دوني چقده ذوق مي‌كنم وقتي يك ماه بزرگتر مي‌شي ... حس مي‌كنم روزاي سختي داره تموم مي‌شه خصوصاً كه به بهار هم نزديكتر مي‌شيم و مجبور نيستم براي آوردنت به مهد كلي لباس تنت كنم دوستت دارم ماماني خيــــــــــلي زياد امروز داشتم حرفاي دوستام توي كلوب رو مي‌خوندم ... تبريكاتشون رو مي‌خوام يه بخشيش رو اينجا بگذارم شايد براي تو خيلي جذاب نباشه اما من عاشق اين نوشته‌هاشونم   البته چكيده‌اشون رو مي‌نويسم   اولين رو خاله شيوا نوشته بود سلام صبح به خیر شهلا امروز زایمان می كنه فقط اومدم بهتون بگم براش دعا ...
19 اسفند 1391

حرف‌هايي در مورد تو

    بعد از اينكه خاله شيوا عكست رو توي كلوب گذاشت نظراتشون مطمئنم كه برات جالبه     این هم عكس های پارسای گلم یعنی شهلا كوچولو چانه اش واقعا شبیه محمود هست ولی گردی صورتش مثل شهلا هست حالت نگاهش و دست و پایش شبیه آرش هست تازه وقتی كه شیر میخوره دو طرف لپش هم چال داره من خودم كشته و مرده اون چال هایش هستم   خاله مري: هزار ماشالله به پارسا . عین عین شهلاست . قربونش برم خیلی دوست داشتنیه. خدا حفظش کنه. افتادن بند نافشم مبارکش باشه خاله مريم: شیوا جون قدم پارسا کوچولوی ناز مبارک ، ماشالله خلی شبیه شهلاست. خدا حفظش کنه . خاله مونا: ای جااااااااااااااانم هزار ما...
16 اسفند 1391

رعد و برق ترس پارساي مامان

ماماني فدات بشه ديشب ما خونه بابا بزرگ خوابيديم آخه بابايي رفته سركار ساعت 4 صبح تو توي خواب ناز بودي يهويي رعد و برق زد من شديداً ترسيدم (مامانت ترسو نيستااااااااا اصلاً تا حالا پيش نيومده بود از رعد و برق بترسم) خونه بغلي بابا بزرگ رو دارن مي‌سازن اين صداي رعد و برق توأم شد با صداي ريزش مصالح كه فكر كنم به خاطر باد شديد بود من فكر كردم زلزله اومد سريع خودم رو حائل تو كردم حالت چهار دست و پا روت بودم ... كه تو هم از صداي رعد و برق ترسيدي و از خواب پريدي و كلي گريه همه اينها در عرض سه ثانيه طول كشيد بميرم براي بچم چه ترسي داشت هر چي بغلش كردم راهش بردم انگار نه انگار اما همين كه بابا بزرگ اومد گفت چي شده بابايي و بغلت كرد ...
15 اسفند 1391

اتل متل پارساي من كجائه

مامان فدات بشه با اين بازي‌هاي شيرينت و قهقهه‌هاي دلبريت ديروز برای اولین بار تو خونه لختت كردم .... البته لخت لخت نه ها یه دونه بادی فقط تنت بود اولين بار بود پاهاي تپل سفيدت رو مي‌ديدي هی پاهای خودت رو مي‌ديدي هی ذوق می‌كردي شرق شرق می‌زدي رو پاهاي خودت ... بعد صداش كه می‌اومد غش غش می‌زدي زیر خنده ... یعنی دل مامان رو برده بودي اساسي ... از ته دل دو تايي با هم مي‌خنديديم بعد نشوندمت وسط پاهام ... اتل متل با هم بازی كرديم ... دستم كه به پاهای توپولوت می‌خورد قلقلكت می‌اومد ریسه می‌رفتي از خنده ... بعد كه دیگه نمی‌خوندم نگام می‌كردي بعد شرق شرق می‌زدي رو پای من و...
12 اسفند 1391

نفس مامان شش ماهه شد

   نفس مامان شش ماهت ديشب تموم شد الهي مامان فدات بشه كه با هر روز بزرگتر شدنت دل مامان رو بيشتر مي‌بري ديشب به افتخار پايان شش ماهگيت من و بابا و تو سه تايي جشن گرفتيم و من يه پيراشكي خوشمزه پختم ... تو هم هي دست و پا مي‌زدي و دلت مي‌خواست بخوري منم از نونش ريز ريز مي‌كردم تو دهن خوشكل و كوچولوت دنياي مامان دوستت دارم   ...
17 بهمن 1391
1